یکصد سال پس از مشروطیت

یکصدمین سال مشروطه خواهی

 

                 

 

با توجه به اینکه سیزدهم مرداد گذشته یکصدمین سالروز پیروزی جنبش مشروطه ایران بود، جنبشی که اولین جنبش آزادی خواهی در قاره کهن آسیاست، مطلبی را در  زیر دراین باره و در مورد یکی از بزرگترین پایه گذاران پیشرفت و اصلاحات در این سرزمین، امیر کبیر، آورده ام؛

زمانى كه ميرزا تقى خان اميركبير به همراه ناصرالدین شاه جوان  تبريز را به مقصد تهران ترك مى كرد مى دانست كه فرصت تاريخى كه در اختيار او و ملت ايران گذارده شده دوام چندانى نخواهد داشت. او مى دانست كه يك تنه بايد به جنگ مشكلاتى برود كه اكنون ديگر آنها را مى شناخت و مى دانست كه چگونه بايد تيشه به ريشه دردهاى هزارساله بزند. امير مى دانست كه زمانى ملت ايران از گرداب مشكلات و بدبختى ها رهايى مى يابد كه آن را ببيند و بشناسد. امير گام اول اصلاح را استوار برداشت و نام خود را به عنوان اصلاح گر بزرگ ايران در صفحات تاريخ ايران به جاى گذارد. اميركبير در راه مبارزه و اصلاح خود دارالفنون را تاسيس كرد و دانشجويانى را به اروپا فرستاد تا بنيان طبقه جديدى را در ايران بگذارد كه لازمه پيشرفت و اصلاح است. از نظر ميرزا تقى خان آگاهى علمی و عمومى مهمتر و ارجح بر تغييرات در ساختار سياسى حكومت ايران بود زيرا اين آگاهى عمومى است كه به اصلاح ساختار سياسى مى انجامد و تنها از قدرت مردم برمى آيد كه حكومت را وادار به ترميم و اصلاح كنند. در راستاى همين ديدگاه بود كه بناى مشروطه بر ستون هاى استوارى كه اميركبير به پا كرده بود شكل گرفت و بدون ترديد مشروطه خواهان بر دوش هاى پرتوان امير ايستاده اند. اما آيا آنها راه او را به درستى پيمودند؟ و آيا ما امروز در راه درست گام مى زنيم؟

.

در صورت تمایل به خواندن و نگاهی گذرا به وقایع جنبش مشروطه اینجا را کلیک نمایید.

در ایوان کوچک ما

 

جز خنده های دختر دردانه ام «بهار»

من سال هاست باغ و بهاری ندیده ام!

وز بوته های خشک لب پشت بام ها،

جز زهرخند تلخ،

کاری ندیده ام،

بر لوح غم گرفته ی  این آسمان پیر

جز ابر تیره، نقش و نگاری ندیده ام!

در این غبارخانه ی  دود آفرین ، دریغ

من رنگ لاله و چمن از یاد برده ام

وز آنچه شاعران به بهاران سروده اند

پیوسته یاد کرده و افسوس خورده ام.

 

در شهر زشت ما،

اینجا که فکر کوته و دیواره ی  بلند

افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما!

من سال های سال

در حسرت شنیدن یک نغمه ی نشاط ،

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،

یک چشمه، یک درخت،

یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف،

در دود و خاک و آجر و آهن دویده ام!

 

تنها نه من، که دختر شیرین زبان من،

از من «حکایت» گل و صحرا شنیده است!

پرواز شاد چلچله ها را ندیده است

خود، گرچه چون پرستو، پرواز کرده است

اما، از این اتاق به ایوان پریده است!

 

شب ها که سر به دامن «حافظ» روم به خواب،

در خواب های رنگین، در باغ آفتاب

شیراز می شکوفد، زیبا تر از بهشت

شیراز می درخشد، روشن تر از شراب.

 

من با خیال خویش،

با خواب های رنگین،

با خنده های دختر دردانه ام بهار

با آنچه شاعران به بهاران سروده اند

در باغ خشک خاطر خود شاد و سرخوشم

 

اما «بهار» من،

این بسته بال کوچک، این بی بهار و باغ،

با بال های خسته در ایوان تنگ خویش،

- در شهر زشت ما،

اینجا که فکر کوته و دیواره ی  بلند،

افکنده سایه بر سر و سرنوشت ما-

تنها چه می کند؟

می بینمش که  غمگین، در ژرف این حصار،

در حسرت شنیدن یک نغمه نشاط،

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،

یک چشمه، یک درخت،

یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف،

حیران نشسته است!

در ابرهای دور

بر آرزوی کوچک خود چشم بسته است.

 

او را نگاه می کنم و رنج می کشم!

                                                   «فریدون مشیری»