فریاد...
فریاد...
به زندان قفس مرغ دلم چون شاد می گردد؟
مگر روزی که از این بند غم آزاد می گردد
تپیدن های دل ها ناله شد آهسته آهسته
رساترگر شود این ناله ها فریاد می گردد
ز اشک و آه مردم بوی خون آید
که آهن را دهی گر آب و آتش، دشنه ی فولاد می گردد
به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن، زان رو که می دانم
خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد
خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد!
(شاعر را نمیدانم که کیست)
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 22:21 توسط هادی
|